حد و مرزهای یک رابطه کجاست؟

تصور کنید برای خرید یک‌جفت‌کفش به بازار رفته اید. وارد یک مغازه کفش فروشی می شوید و رفتار گرم فروشنده توجه شما‌را به خود جلب می‌کند. پشت لبخند و سلام‌ گرم‌او صمیمیت بی پرده ای را احساس می‌کنید. دوری در مغازه می زنید و او با همان لبخند شما را گام‌ به‌ گام همراهی می کند و حواسش‌به چشمان شما است تا ببیند کدام کفش چشمتان می‌گیرد و بعد بدون اینکه بپرسید توضیحی راجع به آن به شما می دهد. او همچنین بسیار با حوصله به شما گوش می دهد. سعی می‌کند نیازتان را حدس بزند و صبورانه کفش ها را پشت‌سر هم برایتان می‌آورد تا امتحان کنید. در همین‌حین با حساسیت و دقت بسیاری در انتخاب سایز و مدل مناسب نیز راهنمایی تان می کند. انگار زمان برایش اهمیت ندارد و سخت‌ نیست هرچند مدل که بخواهید برایتان بیاورد.
تقریبا ۷ یا ۸ مدل را عوض کرده اید و هنوز نتوانستید چیزی انتخاب کنید. مغازه را نگاه می کنید که حسابی بهم ریخته است. فروشنده صبور و‌مشتاق را می بینید منتظر است نظر نهایی شما را بشنود ولی شما بعد از ۴۵ دقیقه به این نتیجه رسیده اید که هیچکدام از کفش ها را نمیخواهید! بعد از تمام این ریخت و پاش ها باید بگویید “متاسفانه هیچکدام را پسند‌نکردم”.
تجسم کنید در چنین موقعیتی چقدر معذب می شوید؟ شاید بخاطر اینهمه زحمت و دردسر که بر این فروشنده مشتاق و مهربان روا داشتید، احساس گناه کنید. تجسم کنید چه افکاری آن لحظه به ذهنتان می رسد؟ “زحمت افتاد که افتاد! این‌وظیفه اش است! اما یکم هم زیاده روی کردم انصافا! آخر تقصیر من‌ چیست که هیچکدام به دردم نخورد؟!”. “اگر به او بگویم هیچکدام از کفش ها را نمیخواهم، نکند با تندی بگوید که من حق نداشتم اینقدر معطلش کنم؟”. “نکند سرخورده شود؟”. “نکند با این ضد حالی که زدم روزش را خراب کرده باشم؟”. تجسم کنید که تمام این افکار به ذهن شما هجوم می آورند و در آن لحظه کوتاه و سخت مردد می شوید! هم دلتان نمیخواهد آن کفش ها را بخرید و هم احساس گناه می کنید که بعد از ۴۵ دقیقه فروشنده را ناامید کنید و توی ذوقش بزنید!
تصمیم گیری در چنین مواقعی برای برخی از ما سخت می شود. شما معمولا در چنین مواقعی چگونه تصمیم میگیرید؟ آیا حق خودتان می دانید که برای انتخاب مناسب و خوب وقت بگذارید و امتحان کنید؟ آیا حق خودتان می دانید که بعد از بررسی ها بر اساس مصلحت خودتان تصمیم بگیرید و نه احساس و مصلحت دیگران؟ آیا این همراهی و تلاش برای جلب رضایت مشتری را به نوعی ضرورت شغل فروشنده می دانید یا لطف و انسان دوستی او؟ به نظر شما طبیعی است که فروشنده برای فروش اجناس خود نهایت تلاش و همکاری را داشته باشد یا موضوع را شخصی می کنید و فکر میکنید این لطف‌ و منتی بر شما است؟ بنظر شما اگر فروشنده از تلاشش ناامید شود و در فروش کالای خود شکست بخورد، چه کسی مسئول این اتفاق است؟

سبک شما چیست؟
این سناریوها را در نظر بگیرید. شما به کدامیک نزدیک هستید؟
– به فروشنده می گویید: “از اینکه تا این اندازه صبورانه در انتخابم همراهی ام کردید سپاسگزارم. فکر میکنم در نهایت هیچ کدام مناسبم نبودند. شما فروشنده خیلی خوبی هستید. حتما دوباره به فروشگاه شما سر خواهم زد”
– ‏به خودتان می گویید: “واقعا خجالت آوره که بخاطر انتخابت فروشنده را اینطور اسیر کردی و آخر هم هیچکدام را نمیخواهی! مجبوری یکی برداری. اینطوری نمی شود. خیلی زشت شد!” انگار فروشنده قرار است بخاطر اینکه از حق انتخابتان استفاده کرده اید با شما دعوا کند!
– ‏یا اینکه می گویید: “خیلی عذرمیخواهم. من هیچکدام را پسند نکردم. نمیخواستم شما را اذیت کنم. شرمنده تان شدم. امیدوارم حلالم کنید. بگذارید در جمع کردن کفش ها کمکتان کنم” انگار که شما وعده داده بودید با یک خرید دلش را شاد کنید و حالا که زیر قولتان زده اید او از شما یک خرید طلب دارد!
– ‏ممکن است بگویید: “کفش هایتان خیلی قشنگ است. همه را دوست دارم. اجناستان بی نظیرند. همین را بدهید. الان دوستم را می آورم تا او هم نظر بدهد و شاید این یکی را هم او بردارد” و فلنگ را ببندید. انگار با فروشنده دل نازکی طرفید که اگر بگویید کفش ها را دوست نداشتید دلش می شکند و دیگر شما را به مغازه اش راه نمی دهد. بنابراین باید کلی تعریف و تمجید کنید تا عزت نفسش خرد نشود.

از دریچه ی دیگری نگاه کن!
میخواهم با این مثالها به شما کمک کنم بتوانید درک کنید که گذشتن از حقوق خودمان و اولویت دادن به احساسات و ارضای انگیزه های دیگران چقدر می تواند مضحک‌و غیرمنطقی باشد! همانطور که دیگران انگیزه ها و حقوقی دارند، ما هم انگیزه ها و حقوقی داریم که درست به همان اندازه مهم اند. نه بیشتر و نه کمتر. نمی گویم که خودخواهانه فقط و فقط به خودتان فکر کنید. می گویم به‌ همان اندازه که نسبت به احساس و نیاز دیگران حساس هستید، احساسات و انگیزه های خودتان را هم به رسمیت بشناسید.
توجه کنید که فروشنده در این مثال برای برآورده شدن انگیزه اش (فروش کفش) با جان و دل تلاش کرد و این ستودنی است. اما شما هم‌ به همان اندازه حق دارید‌ برای برآوردن انگیزه خودتان (خرید کفش خوب) از هیچ تلاشی فروگذار نکنید.
این یک مثال ساده از خرید کفش است. می‌توانید آن را به هر رابطه ای تعمیم دهید. شاید شما هم احساس کنید یکجاهایی برای خود و دیگران زیادی سخت گرفته اید و بخواهید این موضوع را درمان کنید. اما در واقعیت ما با طیف متنوعی از شخصیت ها و روحیات مواجهیم. هم من تلاش می کنم، هم تو. نه جنگ می‌کنیم، نه ایثار. بلکه می پذیریم، درک می‌کنیم، احترام می گذاریم و تاب می آوریم.

بخوانید تا یادتان بیاورم اولین بار چگونه عاشق شدید.

چشمانتان را ببندید. میخواهم داستانی برایتان بگویم از لحظه ای که انسان برای اولین بار عاشق می شود. این داستان روایتی از آغاز زندگی جسمی و روانی تمام ما است:

۱. تصور کنید یک جنین هستید. در جهانی مطلقا تاریک و درون مایعی گرم معلق شده اید. هیچ وزنی ندارید. جهانتان بسیار کوچک و خلوت و ساده است. ذهن شما کاملا خالی است. بجز تغییرات اندک دما و یک صدای گوپ گوپ پی در پی و ثابت و صدای محو‌ یک زن، هیچ محرک دیگری در این دنیای خلوت و ساده و آرام وجود ندارد. همه جا امن است. دردی نیست. نه پوستتان لمسی را احساس کرده، نه بویی به بینی تان خورده، نه درون شکمتان چیزی احساس کرده اید، هیچ! شما یک لوح خالی هستید. هیچ واژه ای در ذهنتان وجود ندارد که با آن اندیشه کنید و حواس پنجگانه تان در آن رحم تاریک تاکنون هرگز به کار گرفته نشده اند! نمی دانید که چیزی به نام نور و هوا در جهانی دیگر وجود دارد. نمی دانید که قرار است این دنیای ساده و یکنواختتان روزی عوض شود. نمی دانید این صدای گوپ گوپ از کجا می آید. نمی دانید چیزی به نام ارتباط در جهان هست. بله. شما هیچ ایده ای ندارید. در بی خبری مطلق بین زمین و هوا معلق هستید.

۲. حالا تجسم کنید در همین حال و هوا آرمیده اید که ناگهان قیامتی به پا می شود: فشار بی نهایتی را از بیرون روی بدنتان احساس می کنید. دردتان می آید. امانتان را می بُرَد. بی اراده تحت این فشار می‌چرخید. تصور کنید که چطور وحشت زده، گنگ، بی اطلاع و غافلگیر شده اید. درونتان چیزی به نام غریزه برای اولین بار پیغام نابودی می دهد و شما احساس میکنید که حالتان بد است. می ترسید. حین همین‌فشارها و چرخش ها و دردها، ناگهان سرتان دمای جدیدی را احساس میکند. انگار سردتر شد و احساس عجیبی پشت پلکهایتان پیدا می کنید. یک انرژی. یک‌نور بسیار شدید. تابحال چشمتان به هیچ نوری برنخورده بود . صداهای بلند و نزدیک که گوشتان را می آزارد، و دست هایی که برای اولین بار به پوستتان برخورد میکند. دردتان می گیرد. سردتان شده و ناگهان چیزی با فشار از سینه تان بالا می آید و صدایی بلند از گلویتان بیرون‌می جهد. چیزی بسیار تازه و نامرئی از پره های بینی و گلویتان حرکت می کند. دارید برای اولین بار نفس می کشید!

۳. هنوز نمی دانید چه شده! فقط می دانید از دنیای آسوده و امن قبلی دیگر هیچ اثری نیست. دلتان تنگ می شود. این جهان جدید، ناشناخته و پر از درد و تهدید است. حتی از بدن خودتان هم دارید می ترسید! غریزه هنوز دارد هشدار نابودی و فنا می دهد. درست هم می گوید. آن آرامش مطلق برای همیشه تمام شد! حالا همه حواستان دارد کار می کند. همه جایتان درد میکند و برای اولین بار سنگینی تان را روی استخوانهای خودتان احساس می کنید. چه دنیای سختی!

۴. اکنون تجسم کنید در جای نرم و جدیدی قرار گرفته اید. بدنتان سنگین است. ناگهان روی بدنتان شیئ گرم و لطیف و بزرگی را احساس می کنید که به نرمی روی پوستتان حرکت می کند. غریزه پیغام “لذت” می دهد و ما با تک تک سلولهایتان احساسش می کنید.

تجسم کنید زمانی که برای اولین بار معده تان ضعف می کند. نمیفهمید چیست! فقط می دانید درد ناخوشایندی در شکمتان ایجاد شده که وادارتان می کند گریه کنید. همچنان که دهانتان باز است، شیئ نرم و بزرگی را در دهانتان احساس میکنید و خودکار گونه تان جمع می شود. مایع گرمی از گلویتان به پایین سرازیر می‌شود. شما اصلا نمیدانید این چیزها از کجا می آیند. حتمی نمی توانید بفهمید آن شئی هم بخشی از بدن شماست یا از بیرون است؟! شما حتی بدن خودتان را هم نمیشناسید! بعد از آن شیئ و مایع گرم، دردتان آرام می شود و درونتان غریزه پیغام “لذت” می دهد.

۵. هر زمان که دردی می آید وحشت می کنید. چون نمیفهمید چیست! نمی دانید این حس سرماست؛ این گرسنگی است؛ این دلپیچه است؛ این رطوبت ادراراست و … اصلا نمی دانید که اینها چیست که بعد از آن قیامت لعنتی دارد بر سرتان می آید. فقط به مرور زمان این را فهمیده اید که پشت بند گریه شما،‌ شیئی می آید و با آمدنش تمام دردها تسکین می یابند. بعنوان یک نوزاد صفر، می دانید این شئی چیست؟ چه کسی است؟ نامش چیست؟ از کجا آمده؟ اصلا بخشی از خودتان است یا از بیرون می آید؟ نه! هیچ ایده ای ندارید. فقط می دانید وقتی می آید اوضاعتان درست می شود و غریزه درونتان پیغام “زندگی و حیات” می دهد.

۶.  حالا یکبار دیگر تصور کنید و ببینید به عنوان یک نوزاد صفر، در این دنیای جدیدتان چقدر احساس قدرت می کنید؟ اصلا تسلطی بر این دنیا دارید؟ این دنیای جدید و ناشناخته و شلوغ را می توانید درک کنید؟ می توانید پیش بینی کنید؟ اصلا توان زندگی بدون آن شیئ جادویی را دارید؟ اگر هنگام درد و گریه دیر برسد چه می شود؟ اگر اصلا نرسد و شما با این حجم از ترس و درماندگی تنها بمانید؟ وجود آن شیئ به شما احساس امنیت می دهد. چرا که تمام ترس ها و پیغام های نابودی با آمدن او به زندگی و نجات تبدیل می شوند. دلتان را به وجودش قرص می کنید. اکنون در میان تمام ترس ها در دنیای دردناک جدیدتان، در کنار این شیئ حیات بخش و بی نظیر، غریزه پیغام دلبستگی می دهد. شما عاشق می شوید و تلاش می کنید هرطور که هست به آن شئی ناشناس نزدیک‌ بمانید. چون آرامتان می کند و تمام ترسهایتان را میگیرد. عشق و دلبستگی می شود نجات شما از مرگ و نابودی. بله! همین قدر حیاتی! همین قدر مهم!

حالا میخواهم از شما‌سوال کنم، هرگز فکر کرده اید که چه معنایی برای فرزندانتان دارید؟ می توانید تجسم کنید که آنها دنیا را اینگونه ترسناک و ناآشنا ادراک می‌کنند و شما تنها امیدشان‌برای زندگی و حیات هستید. آنها عاشق شما هستند. حساس، دردسترس و پاسخگو باشید تا بجای ترس دنیا را با امنیت و عشق تداعی کنند. گرچه این عشق بسیار خودشیفته وار و ناپخته است: “تو را نمیشناسم، فقط عاشقت هستم چون در خدمت من هستی و هرچه میخواهم فراهم می کنی”. و این خودشیفتگی شاید عصبانی و خسته تان کند! اما لطفا تاب بیاورید. آنها ذره ذره از شما بی نیاز خواهند شد اما صبر شما به آنها می فهماند دنیا امن است و آنها شایسته اند که دوست داشته شوند.

بیرون از این حاشیه امن، چه کسی را ملاقت می‌کنیم؟

تصور کنید که در یک منطقه کوهستانی زندگی می کنید. کوه ها و مسیرهای خاکی زیادی در آن نزدیکی وجود دارد. شما هم مدتی است زندگی یکنواختی داشته اید. اما امروز در میان تمام این روزمرگی ها ناگهان هوس یک کار پر هیجان می کنید. کوهستان اطرافتان شما را وسوسه میکند خطر کنید و از این خانه بیرون بروید. شما اتومبیل ندارید و مجبور هستید با دوچرخه تان به کوه و کمر بزنید. هوا بنظر خوب می رسد. شما هم تا حدی اطراف را می شناسید. بنابراین بلند می شوید و کمی آب و آذوقه و ابزار در کوله و کیف دوچرخه تان میگذارید و راه میافتید. با اینکه این تصمیم را گرفته اید اما انگار هنوز از کار خود مطمئن نیستید. آخر شما عادت کرده اید آخر هفته ها در خانه بمانید و استراحت کنید. اما از طرفی این روزهای بلند تابستان هم حسابی خسته تان کرده اند. گوش خود را از این فکرها میگیرید و به هر حال حرکت می کنید.

کمی از شهر دور می شوید. هوا بسیار مطلوب است. حسابی لذت می برید و حالا دیگر هیجان زده اید تا بیشتر ادامه دهید. چشم انداز زیبا، کوه های بلند و اتومبیل هایی که به سرعت از کنارتان رد می شوند و بادشان به صورتتان می زند. لذت رکاب زدن و ملاقات با آنچه امروز منتظر شماست، اشتیاقتان را بیشتر کرده است. دارید از فضا لذت می برید که توجهتان به یک‌جاده خاکی و فرعی جلب می شود. یکچیزی درونتان می گوید “راهت را کج کن. بنظر جای قشنگی می آید”. اما صدای دیگری می‌گوید “تو آنجا را نمیشناسی نرو. مسیر تو مشخص است. خارج نشو و ریسک نکن”. چه تصمیمی می‌گیرید؟ می روید تا‌کشف کنید؟ یا به راه خود ادامه می دهید و کشف شده ها را تکرار می کنید؟

کشف کردن جاده های فرعی و ناشناخته که کمتر کسی از آنها عبور کرده باشد، کار بسیار سختی است. از آن جهت که باید به دل ابهام بزنید. مخصوصا که بخواهید با دوچرخه چنین ماجراجویی داشته باشید. مسیرهای خاکی هم همیشه آنطور که اول نشان می دهند نیستند. آنها گاهی شما را به زحمت می اندازند اما هرگز مناظرشان را در جاده های امن آسفالت نخواهید دید. تصور کنید تصمیم گرفتید وارد آن راه شوید. این مسیر برای شما کاملا ناآشنا است و شما باید خودتان را برای همه چیز آماده کنید.

جاده های خاکی و فرعی بیشتر برای عبور افراد محلی با موتور، اسب و استر ساخته شده اند. ممکن است بسیار باریک شوند، شیب داشته باشند، از رودخانه ها عبور کنند و‌ یا حیوانات وحشی از آنجا بگذرند. گاهی مسیرهای فرعی دیگری هم از این جاده های خاکی خارج‌می شوند و مستقیم به دل کوه می‌زنند. به آن راه ها پاکوب می‌گویند. پاکوب ها این پیغام را به ما می دهند که این مسیر قبل از شما بارها توسط دیگر رهگذران تایید شده و احتمالا مسیر امن و مناسبی است که به مقصد منتهی می شود. تصور کنید که آنقدر کنجکاوی تان گل کرده و آنقدر از فضا لذت می برید که تصمیم میگیرید با دوچرخه تان وارد یکی از پاکوب ها شوید و هرچه بیشتر به دل طبیعت بزنید. اما اصلا نمی دانید جلوتر چه در انتظارتان است.

گاهی مسیرهای پاکوب به سربالایی های طولانی با شیب ملایم یا سربالایی های کوتاه با شیب تند می‌خورند. معمولا سربالایی های طولانی با شیب ملایم بجز خستگی مشکل دیگری برایتان ایجاد نمی‌کنند. اما سربالایی های کوتاه با شیب تند ممکن از شما را وادار کنند از دوچرخه تان پیاده شوید. یا حتی شما را زمین بزنند. بنابراین باید تصمیم بگیرید پیاده شوید یا اصرار کنید که حتما رکاب خور این شیب را امتحان کنید. این بستگی به مهارت شما و نوع دوچرخه تان هم دارد. اگر مجبور به پیاده شدن شوید، کارتان سخت می شود!

تصور کنید مجبور شده اید یکی از آن شیب های تند را با پای پیاده طی کنید. قطعا پاهایتان درد میگیرد و ضربان قلبتان بالا می رود. اما این بار یک دوچرخه سنگین را نیز باید بالا بکشید. آن هم دوچرخه ای که چرخ هایش میل دارند معکوس بچرخند و به سمت پایین قِل بخورند. ترمز هم نمیتوانید بگیرید چون آنوقت به کل حرکت نمیکند. مجبور هستید هم خودتان را بالا ببرید و هم دوچرخه را با آن چرخ های لیزش بالا بکشید. یک جنگ تمام عیار با جاذبه زمین! حالا تصور کنید کف کفش هایتان هم صاف باشد. یک کوله هم پشتتان انداخته باشید. اگر بیافتید دوچرخه هم روی شما میافتد و حسابی زخمی می شوید. با این حال اینجا هنوز سخت ترین قسمت مسیرتان نیست. تصور کنید با هر سختی و مشقتی که بود این شیب را بالا می روید و همین که به بالا رسیدید جا میخورید. یک سرازیری تند! خدای من! حالا باید دوباره بروید پایین! این بار باید دوچرخه چموشتان را سفت نگه دارید چون دوست دارد سرازیری را جلوتر از شما بدود و اگر از دستتان در برود هر دو باهم به پایین میافتید و از این بهتر دیگر نمی شود!

گاهی این مسیرها به فراز و نشیب های پی در پی میخورند. یعنی یک چیزی مثل موج سینوسی. دوچرخه سوارها به این مسیرها می گویند “بده بستان”. شما قبل از اکتشافتان نمی دانید این مسیر چقدر بده بستان دارد! گاهی هم شیب های پهلو دارید. یعنی شما دامنه کوه را به صورت افقی رکاب می زنید و شیب عمودی کنارتان است. اگر احیانا چرخ دوچرخه تان لیز بخورد، به پهلو سر میخورید و میافتید. شیب های پهلو حتی در ارتفاع یک متری هم باشند باز آدم را می ترسانند. تصور کنید به یکی از این‌شیب ها هم برخورده اید! دارید تخمین می زنید آیا لیز میخورید یا دوچرخه تان این قسمت را رد خواهد شد؟! متاسفانه برای پیاده شدن هم جا نیست! من در چنین مسیرهایی به تجربه دیده ام تا زمانی که باور نکنم، زمین نمیخورم! اما همین باور، نیاز به یک اعتمادبنفس و استواری دارد که تنها حاصل تجربه زمین خوردن های مکرر است. در چنین مخمصه ای چه فکری می‌کنید؟ آیا هنوز از این که به این اکتشاف آمده اید خوشحال هستید؟ آیا هنوز دارید لذت می برید؟ به اینهمه دردسر و استرسش می ارزید؟ دوست دارید از همین میانه راه برگردید به همان جاده آسفالت و آرام و امن قبلی و از مسیر لذت ببرید؟

تصور کنید شما چندیدن کیلومتر از شهر دور شده اید! شما حتی مطمئن نیستید قرار است از کجا سر در بیاورید! باید دوباره همین راه را برگردید یا یک راه جدید دیگر انتخاب کنید که آن‌هم باز برایتان ناشناخته است. این‌مسیر که سخت بود،‌ ناشناختگی مسیر بعدی هم چندان آسان نیست. عجب کاری کردید! آیا باز هم‌دوست دارید کشف کنید؟ خسته شده اید؟ به خودتان و زمین و زمان‌ناسزا می گویید؟ یا خوشحالید که برای اولین بار دارید خودتان را محک می زنید؟ نسبت به این مسیر زیبا با آن همه ترس و استرس و خطراتش چه احساسی دارید؟ حال پاها و دست و‌گردنتان چطور است؟ منظره را هنوز دوست دارید؟ کوه ها به همان زیبایی که از دور می دیدید هستند؟ هنوز دوستشان دارید؟ میخواهید ادامه بدهید یا بر میگردید؟ نمی دانم جواب شما چیست. شاید حالتان خوب است شاید هم نه. چه برگردید و چه ادامه بدهید من میخواهم به شما تبریک‌ بگویم و به سلامتی تان “کوکاکولا” باز کنم و چند کلمه با شما حرف بزنم:

ممنونم که به پاکوب رفتید و اشتیاقتان را دنبال کردید. ممنونم که ترسیدید، خسته شدید، آسیب دیدید اما عقب نشینی نکردید و تا حایی که می شد رفتید. امیدوارم بتوانید به پایان برسانیدش اما اگر نتوانستید هم فدای سرتان. مهم این است که شما دیگر کسی که میخواست صرفا مسیر صاف و امن جاده را طی کند و کوه ها را فقط از دور تماشا کند نیستید. شما فرد جدیدی را از درون خودتان زاییدید. فردی که یکبار تا جایی که می توانست به کوه ها نزدیک شد و خودش را محک زد و حالا علاوه بر یک مسیر بکر و زیبا، یک توانایی و ظرفیت تازه در خودش کشف کرد. زندگی پر از ابهام و بده بستان و پنچری و دردماهیچه ها و جنگ اعصاب است. اگر امروز پا به مسیر نمی گذاشتید، از حاشیه امنتان بیرون نمی زدید و خطر نمی‌کردید، هرگز نمی فهمیدید در دامنه کوه ها واقعا چه خبر است، و با کسی که امروز برای اولین بار با او ملاقات کردید، آشنا نمی شدید.

 

 

 

به یاد پدر

دلم نمیخواهد این‌ پرواز را تسلیت‌بگویم. کسی نمرده است! امروز اتفاقا شوالیه شجاع و چموش و یکه تازی که سالها آن‌سوی مرزها و میان دغدغه های گرانی و دلار و سیاست ها فراموش شده بود، ناگهان زنده شد و طنین آوازش سرتاسر دنیا را پر کرد. همه جا پر شد از کلام وزین و هنر و اخلاق و جوانمردی. برای کسی که سالها پرثمر و آزاد و عاشق زیست، نمیتوان گریه کرد. برای او شادِ شادم و خدا می داند که چقدر به حال خوبش غبطه میخورم.
اما چه کنم که دلم تاب نمی آورد حال خودم را. پدر امشب از میان ما رفته است و من گریه خواهم‌ کرد برای دنیای کثیفی که در آن زندگی میکنم. برای تمام دشمنی ها، مردم آزاری ها، ظلم ها، کینه ورزی ها و قدرت طلبی ها که از چهار جانب و شش جهت احاطه ام کرده اند. دنیای وحشی و زشتی که هنر و شعر و موسیقی را منزوی کرد! گریه می کنم برای خودمان، که در این سرای تاریک و سرد جا مانده ایم و شمع دیگری خاموش شد…

ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم
از شب به استعاره و ایما سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودی ات کمر
از مهر و آشتی و مدارا سخن مگو
خورشید ما به چوبه اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو
“حسین منزوی”

باور نمیکنم تو را. تو دوستم نداری

دختر جوان و خوش تیپ و دوست داشتنی که نصف صورتش پشت ماسکش پنهان شده بود وارد اتاقم شد. فقط با چشمهایش تماس داشتم و دستهای کوچکش را که موهای خوشرنگش را زیر روسری جابجا میکرد نگاه میکردم. روبرویم نشسته بود. مثل یک فرشته ظریف و معصوم اما نقابی به صورتش زده بود از قهر و انتقام. شاید اگر جلوی خودش را نمیگرفت دلش میخواست برگه هایم را به صورتم بکوبد و بگوید “برو به جهنم”. ولی هنوز سر جایش نشسته بود. با نگاه های غیرمستقیم و ابروهام در هم رفته به سوالهای من جواب کوتاه میداد و با پایش به زمین ضرب می زد. گویی من از او خواسته بودم که علی رغم میل خود به اینجا بیاید!

مشتاق بودم با او حرف بزنم و بدانم چرا به اینجا آمده. میخواستم برای درک مشکلاتش تلاش کنم. اما جوابهای کوتاه و نگاه سرد و اخم و فاصله اش راه را برای هر دو ما می بست. از او سوال کردم که چه احساسی در مورد من دارد که چنین دیواری بین مان کشیده است؟ و فهمیدم او خیال کرده من قضاوتش میکنم و در دلم به او خواهم گفت “چه دختر بد و نفرت انگیزی!”. پس بهتر است چیزی نگوید تا از خودش در برابر این درمانگر دیوصفت محافظت کرده باشد. این قضاوت های ظالمانه و نفرت غیرانسانی نسبت به خودش، این “دیو نابودگر” تماما در درون رنج دیده خودش بود. چه ظالمانه است آن دیو را به من نسبت دادن!

نگاهی بیاندازیم به درون خودمان. با “دیوهای نابودگر” درونمان، کدام رابطه های زیبا و اتفاقات خوب را به جهنم فرستاده ایم؟

 

 

هدفم از زندگی کجا گم شده است؟

گیج و سردرگم بود. از فرط اضطراب، مثل خرگوش وحشت زده ای که در قفس‌تازه اش کز کرده باشد، به خودش می لرزید.  می‌گفت ” نمیتونم تصمیم بگیرم. دیگه خسته شدم از این بلاتکلیفی. شما بگید چیکار کنم! مهاجرت کنم یا بمونم ایران؟” هیچ هدف معناداری هم پشت هیچکدام از این گزینه ها نداشت. اصلا نمی دانست از زندگی اش چه می خواهد! فقط می دانست جایی که اکنون قرار دارد را دوست ندارد و می خواهد هر چه زودتر از شر آن خلاص شود. پرسیدم “چرا ایران‌ نه؟ چرا مهاجرت نه؟” گفت “تو ایران وضعیت اقتصادی و فرهنگ مردم زندگی رو سخت کرده. مهاجرت هم غربت و پیدا کردن کار و تنهایی سخته”. همین را که گفت شستم خبردار شد که مشکل‌ کجاست! “ضعف”! او حسابی ضعف کرده بود.

از خودمان سوال کنیم تصمیم ها را بر چه اساسی داریم میگیریم؟ بر اساس سختی ها یا هدفها؟ ارزش ها یا ترس ها؟ داستانی را که می گویم تصور کنید:

محله مخروبه ای را تصور کنید که سگ ها در آن زندگی می‌کنند. خودتان را تجسم کنید که برای کاری از آنجا عبور می کنید. دقیقا می دانید به کجا می روید و راه از کدام طرف است. اما به محضی که پایتان را در اولین پس کوچه گذاشتید سگی به روی شما پارس می کند. میترسید و برمی‌گردید تا از کوچه دیگری بروید. در کوچه دوم سگی دیگر و فرار به کوچه بعدی. ساعتها در آن محله به این سو و آن سو فرار میکنید. تا اینکه می بینید دیگر نمیدانید کجا هستید. مقصد و نشانی را گم کرده اید!  متوجه می شوید که کاملا سرگردان ترس هایتان شده اید! ای کاش دندان اولین سگ را به جان می خریدید و اکنون به مقصد رسیده بودید”.

اکنون میخواهم به شما بگویم که لحظه ای بایستید. ترس هایتان را ببینید. قول می دهم اگر آنها را ملاک قرار ندهید، مقصد و نشانی را پیدا خواهید کرد. من نمی گویم نترسید. می‌گویم بترسید اما راهتان را کج نکنید.

بیدار شو مادر! دارم برای همیشه ترک میکنم تو را…

مادر گفت: “من خیلی نگرانشم. از دوست پسرش متنفرم. فقط میخوام بره گم شه”. دلیل قانع کننده ای هم برای این نفرت نداشت. بهانه می آورد. به هر دری می زد تا ایرادی پیدا کند و بگوید چه مظلومانه عاشق و نگران دخترش است و دخترش چه شیطان صفتانه به این عشق پاک مادری پشت پا زده است. کمی آن طرف تر، پای صحبت دختر اگر مینشستی، از سالها خشونت مادرانه گلایه می کرد. از اینکه چطور زیر زورگویی های خیرخواهانه مادرش، ۲۳ سال مدفون شده و درد کشیده است.

از خودمان سوال‌ کنیم: من چه کسی را دوست دارم؟ او را؟ یا آرزوها و تصاویر ذهنی خودم را؟ دخترم را که دوست دارد توریست شود؟ مادرم را که به مد علاقه ندارد؟ همسرم را که دوست دارد سفر کند؟ پدرم را که نمی تواند پولدار شود؟ یا آرزوهای خودم را که دوست دارم دخترم پزشک شود، مادرم لباس امروزی بپوشد، همسرم تعطیلات با من به مهمانی بیاید و پدرم یک تاجر ثروتمند باشد؟

گاهی حسابی مرزها را باهم قاطی می‌کنیم. به آن مادر گفتم تو عاشق و دلسوز دخترت هستی؟ در مورد کدام دختر حرف می زنی؟ تو عاشق و دلسوز آرزوهای خودت هستی که امروز دارند در مقابل چشمانت خراب می شوند! دیگر دنبال دخترت نگرد. او سالهاست از کنار تو رفته.

چگونه به شما اعتماد کنم خانم روانشناس؟

ما در اتاق درمان، به ندرت با آدمهایی سر و کار داریم که حالشان خوبِ خوب باشد. مراجعان ما اکثرا شرایط سختی را پشت سر گذاشته اند،‌ قلبشان شکسته است، اعتمادشان به آدمها خدشه دار شده و با خودشان میانه خوبی ندارند. آنها نمی توانند به این راحتی به ما اعتماد کنند.

اغلب مراجعان من تا مدتها در پس ذهنشان از من می ترسند. از اینکه قضاوت،‌تمسخر، سرزنش و تحقیر یا طردشان کنم. احساساتشان را درک نکنم. آنها را جدی نگیرم یا در موردشان با دیگران حرف بزنم. اما همه اینها در حالی است که ما برای یک درمان موفقیت آمیز، به این اعتماد احتیاج داریم. بنابراین قبل از هر مداخله ای، تلاش درمان در جهت بازسازی اعتماد مراجع خواهد بود.

گاهی شما هم در روابط تان‌با اشخاصی مواجه می شوید که علی رغم بی طرفی یا حسن‌نیت شما، به دلیل تجربه های بدی که قبلا داشته اند، در برابر شما موضع میگیرند. در حالیکه شما دوستشان دارید و میخواهید کنارشان باشید یا حداقل هیچ حس خاصی ندارید. اما وقتی طردتان می کنند، دلتان می شکند، عصبانی می شوید و احساس میکنید مورد ناسپاسی قرار گرفته اید. احتمالا تصمیم بگیرید از او دور شوید. دقیقا چنین اتفاقی در اتاق درمان هم رخ می دهد. با این تفاوت که ما رواندرمانگرها این رنجش ها و دلسردی ها را وارد کارمان نمیکنیم. اگر مراجعم من را پس زد، فراموش نمیکنم که او اکنون اینجا و در اتاق من است. یک چیزی به هرحال او را به اینجا کشانده. این یعنی با وجود تمام بی اعتمادی ها و پس زدن ها، یکجایی در قلبش آرزو دارد مرا به دنیای خود دعوت کند و از من کمک بخواهد. من این خواهش ناگفته مراجعم را در قلبش می فهمم. از او میخواهم خودش هم این خواهشش را بشنود. از ترسهایی که مانعش می شوند حرف بزند و خود را به آنچه در دل آرزومند است، یعنی صمیمیت با من، برساند. آنوقت می توانم به او اطمینان دهم که اینجا امن ترین اتاقی است که در تمام عمرش به آن قدم گذاشته است.

تو که روانشناسی، تو دیگه چرا؟

این داستان از سال ۱۳۸۸ شروع شد. زمانی که میخواستم‌ انتخاب رشته کنم. من می دانستم که چقدر عاشق گیاهان و حیوانات هستم. تمام کودکی و نوجوانی من با طبیعت عجین بود. من دوست داشتم یک دامپزشک یا زیست شناس حیوانات باشم. اما زمانی که میخواستم انتخاب رشته کنم، اتفاق دیگری افتاد. من نمیدانستم که اصلا نظر و علاقه من هم میتواند مطرح شود. فکر میکردم دیگران بهتر می فهمند. قرار نبود مصلحت بر اساس شخصیت، علایق و روحیات منحصربفرد من تعیین شود. بلکه‌قرار بود فقط یک انتخاب عاقلانه صورت بگیرد.

من یک دختر بودم و ” این کارها به من نمی آمد”! و از آنجا که‌ یک دختر بودم برایم‌روانشناسی انتخاب شد! کارشناسی ارشد را هم‌گرفتم اما هنوز نمی دانستم من هم حق نظر دارم! فکر میکردم روانشناسی به من داده شده، پس ادامه اش بدهم. از سال ۱۳۹۵ که وارد کار شدم، تازه فهمیدم که انگار یک جای کار می لنگد! حس عروسی را داشتم که یک شوهر خوب برایش برگزیده بودند:برازنده، متشخص، آینده دار که همه نیز تحسینش میکنند. اما من با او هیچ تفاهمی نداشتم! بعد از ۶ سال آیا می توانستم جدا شوم؟ کنارش مشکل خاصی نداشتم اما مراد دل من کجا جا مانده بود؟ همین شد که ۴ سال افسردگی من آغاز شد. نه راه پیش داشتم نه راه پس. فاصله میگرفتم. حوصله کار را نداشتم. “ای کاش آن زمان نظر می دادم. ای کاش نظرم را محترم می شمردم. ای کاش بمن به یاد می دادند که نظر من هم تعیین کننده است. ای کاش به من یاد نمی دادند که از آنها کم عقل ترم!”.

من امروز دیگر راهی ندارم جز اینکه همین مسیر را بروم. تمام خزانه ام خالی شده و حمایتی ندارم. غمگینم برای این غصه دردناک. خشمگینم از تفکری که نظر من را کم ارزش دید. خشمگینم از کسانی که به من یاد دادند کم ببینم خودم را. بسیار آزرده ام. ثروت ارزشمندی را از دست دادم و آن عمرم و زمانم است. اما با همه اینها من تصمیم گرفتم ادامه دهم و بدرخشم. میدانم روزی که از این دنیا می روم، زندگی را طوری عوض کرده ام که در آن نظرم را به رسمیت میشناسم. ادامه اش را طوری رقم خواهد زد که دیگر هیچ‌شباهتی به گذشته نیمه سوخته ام نداشته باشد. روزی که از دنیا می روم، همه خواهند گفت “خوشبحالش. ریحانه یک دیوانه تمام عیار بود” و من خواهم گفت “نه. ریحانه فقط کسی بود که همیشه یک راند دیگر هم بازی کرد”.

هر روز می نویسم

مشکل ما نداشتن ایده نیست.

مشکل این است که ایده‌های خوب را باور نمی‌کنیم و سریع از کنارشان عبور می‌کنیم.

بسیاری از ما آدم‌های دنیای امروز به‌نوعی زیاده‌خواهیِ پنهان دچار هستیم.

ایده‌ای را هرچند خوب، فعلاً کنار می‌گذاریم و به سراغ پیدا کردن ایده‌هایی ناشناخته‌تر و بیشتر، هرجایی را می‌گردیم.

غافل از اینکه در بسیاری از مواقع، فقط داشتن یک ایدۀ خوب کافی‌ست.