تو که روانشناسی، تو دیگه چرا؟

این داستان از سال ۱۳۸۸ شروع شد. زمانی که میخواستم‌ انتخاب رشته کنم. من می دانستم که چقدر عاشق گیاهان و حیوانات هستم. تمام کودکی و نوجوانی من با طبیعت عجین بود. من دوست داشتم یک دامپزشک یا زیست شناس حیوانات باشم. اما زمانی که میخواستم انتخاب رشته کنم، اتفاق دیگری افتاد. من نمیدانستم که اصلا نظر و علاقه من هم میتواند مطرح شود. فکر میکردم دیگران بهتر می فهمند. قرار نبود مصلحت بر اساس شخصیت، علایق و روحیات منحصربفرد من تعیین شود. بلکه‌قرار بود فقط یک انتخاب عاقلانه صورت بگیرد.

من یک دختر بودم و ” این کارها به من نمی آمد”! و از آنجا که‌ یک دختر بودم برایم‌روانشناسی انتخاب شد! کارشناسی ارشد را هم‌گرفتم اما هنوز نمی دانستم من هم حق نظر دارم! فکر میکردم روانشناسی به من داده شده، پس ادامه اش بدهم. از سال ۱۳۹۵ که وارد کار شدم، تازه فهمیدم که انگار یک جای کار می لنگد! حس عروسی را داشتم که یک شوهر خوب برایش برگزیده بودند:برازنده، متشخص، آینده دار که همه نیز تحسینش میکنند. اما من با او هیچ تفاهمی نداشتم! بعد از ۶ سال آیا می توانستم جدا شوم؟ کنارش مشکل خاصی نداشتم اما مراد دل من کجا جا مانده بود؟ همین شد که ۴ سال افسردگی من آغاز شد. نه راه پیش داشتم نه راه پس. فاصله میگرفتم. حوصله کار را نداشتم. “ای کاش آن زمان نظر می دادم. ای کاش نظرم را محترم می شمردم. ای کاش بمن به یاد می دادند که نظر من هم تعیین کننده است. ای کاش به من یاد نمی دادند که از آنها کم عقل ترم!”.

من امروز دیگر راهی ندارم جز اینکه همین مسیر را بروم. تمام خزانه ام خالی شده و حمایتی ندارم. غمگینم برای این غصه دردناک. خشمگینم از تفکری که نظر من را کم ارزش دید. خشمگینم از کسانی که به من یاد دادند کم ببینم خودم را. بسیار آزرده ام. ثروت ارزشمندی را از دست دادم و آن عمرم و زمانم است. اما با همه اینها من تصمیم گرفتم ادامه دهم و بدرخشم. میدانم روزی که از این دنیا می روم، زندگی را طوری عوض کرده ام که در آن نظرم را به رسمیت میشناسم. ادامه اش را طوری رقم خواهد زد که دیگر هیچ‌شباهتی به گذشته نیمه سوخته ام نداشته باشد. روزی که از دنیا می روم، همه خواهند گفت “خوشبحالش. ریحانه یک دیوانه تمام عیار بود” و من خواهم گفت “نه. ریحانه فقط کسی بود که همیشه یک راند دیگر هم بازی کرد”.