بیدار شو مادر! دارم برای همیشه ترک میکنم تو را…

مادر گفت: “من خیلی نگرانشم. از دوست پسرش متنفرم. فقط میخوام بره گم شه”. دلیل قانع کننده ای هم برای این نفرت نداشت. بهانه می آورد. به هر دری می زد تا ایرادی پیدا کند و بگوید چه مظلومانه عاشق و نگران دخترش است و دخترش چه شیطان صفتانه به این عشق پاک مادری پشت پا زده است. کمی آن طرف تر، پای صحبت دختر اگر مینشستی، از سالها خشونت مادرانه گلایه می کرد. از اینکه چطور زیر زورگویی های خیرخواهانه مادرش، ۲۳ سال مدفون شده و درد کشیده است.

از خودمان سوال‌ کنیم: من چه کسی را دوست دارم؟ او را؟ یا آرزوها و تصاویر ذهنی خودم را؟ دخترم را که دوست دارد توریست شود؟ مادرم را که به مد علاقه ندارد؟ همسرم را که دوست دارد سفر کند؟ پدرم را که نمی تواند پولدار شود؟ یا آرزوهای خودم را که دوست دارم دخترم پزشک شود، مادرم لباس امروزی بپوشد، همسرم تعطیلات با من به مهمانی بیاید و پدرم یک تاجر ثروتمند باشد؟

گاهی حسابی مرزها را باهم قاطی می‌کنیم. به آن مادر گفتم تو عاشق و دلسوز دخترت هستی؟ در مورد کدام دختر حرف می زنی؟ تو عاشق و دلسوز آرزوهای خودت هستی که امروز دارند در مقابل چشمانت خراب می شوند! دیگر دنبال دخترت نگرد. او سالهاست از کنار تو رفته.