هدفم از زندگی کجا گم شده است؟

گیج و سردرگم بود. از فرط اضطراب، مثل خرگوش وحشت زده ای که در قفس‌تازه اش کز کرده باشد، به خودش می لرزید.  می‌گفت ” نمیتونم تصمیم بگیرم. دیگه خسته شدم از این بلاتکلیفی. شما بگید چیکار کنم! مهاجرت کنم یا بمونم ایران؟” هیچ هدف معناداری هم پشت هیچکدام از این گزینه ها نداشت. اصلا نمی دانست از زندگی اش چه می خواهد! فقط می دانست جایی که اکنون قرار دارد را دوست ندارد و می خواهد هر چه زودتر از شر آن خلاص شود. پرسیدم “چرا ایران‌ نه؟ چرا مهاجرت نه؟” گفت “تو ایران وضعیت اقتصادی و فرهنگ مردم زندگی رو سخت کرده. مهاجرت هم غربت و پیدا کردن کار و تنهایی سخته”. همین را که گفت شستم خبردار شد که مشکل‌ کجاست! “ضعف”! او حسابی ضعف کرده بود.

از خودمان سوال کنیم تصمیم ها را بر چه اساسی داریم میگیریم؟ بر اساس سختی ها یا هدفها؟ ارزش ها یا ترس ها؟ داستانی را که می گویم تصور کنید:

محله مخروبه ای را تصور کنید که سگ ها در آن زندگی می‌کنند. خودتان را تجسم کنید که برای کاری از آنجا عبور می کنید. دقیقا می دانید به کجا می روید و راه از کدام طرف است. اما به محضی که پایتان را در اولین پس کوچه گذاشتید سگی به روی شما پارس می کند. میترسید و برمی‌گردید تا از کوچه دیگری بروید. در کوچه دوم سگی دیگر و فرار به کوچه بعدی. ساعتها در آن محله به این سو و آن سو فرار میکنید. تا اینکه می بینید دیگر نمیدانید کجا هستید. مقصد و نشانی را گم کرده اید!  متوجه می شوید که کاملا سرگردان ترس هایتان شده اید! ای کاش دندان اولین سگ را به جان می خریدید و اکنون به مقصد رسیده بودید”.

اکنون میخواهم به شما بگویم که لحظه ای بایستید. ترس هایتان را ببینید. قول می دهم اگر آنها را ملاک قرار ندهید، مقصد و نشانی را پیدا خواهید کرد. من نمی گویم نترسید. می‌گویم بترسید اما راهتان را کج نکنید.