باور نمیکنم تو را. تو دوستم نداری

دختر جوان و خوش تیپ و دوست داشتنی که نصف صورتش پشت ماسکش پنهان شده بود وارد اتاقم شد. فقط با چشمهایش تماس داشتم و دستهای کوچکش را که موهای خوشرنگش را زیر روسری جابجا میکرد نگاه میکردم. روبرویم نشسته بود. مثل یک فرشته ظریف و معصوم اما نقابی به صورتش زده بود از قهر و انتقام. شاید اگر جلوی خودش را نمیگرفت دلش میخواست برگه هایم را به صورتم بکوبد و بگوید “برو به جهنم”. ولی هنوز سر جایش نشسته بود. با نگاه های غیرمستقیم و ابروهام در هم رفته به سوالهای من جواب کوتاه میداد و با پایش به زمین ضرب می زد. گویی من از او خواسته بودم که علی رغم میل خود به اینجا بیاید!

مشتاق بودم با او حرف بزنم و بدانم چرا به اینجا آمده. میخواستم برای درک مشکلاتش تلاش کنم. اما جوابهای کوتاه و نگاه سرد و اخم و فاصله اش راه را برای هر دو ما می بست. از او سوال کردم که چه احساسی در مورد من دارد که چنین دیواری بین مان کشیده است؟ و فهمیدم او خیال کرده من قضاوتش میکنم و در دلم به او خواهم گفت “چه دختر بد و نفرت انگیزی!”. پس بهتر است چیزی نگوید تا از خودش در برابر این درمانگر دیوصفت محافظت کرده باشد. این قضاوت های ظالمانه و نفرت غیرانسانی نسبت به خودش، این “دیو نابودگر” تماما در درون رنج دیده خودش بود. چه ظالمانه است آن دیو را به من نسبت دادن!

نگاهی بیاندازیم به درون خودمان. با “دیوهای نابودگر” درونمان، کدام رابطه های زیبا و اتفاقات خوب را به جهنم فرستاده ایم؟