به یاد پدر

دلم نمیخواهد این‌ پرواز را تسلیت‌بگویم. کسی نمرده است! امروز اتفاقا شوالیه شجاع و چموش و یکه تازی که سالها آن‌سوی مرزها و میان دغدغه های گرانی و دلار و سیاست ها فراموش شده بود، ناگهان زنده شد و طنین آوازش سرتاسر دنیا را پر کرد. همه جا پر شد از کلام وزین و هنر و اخلاق و جوانمردی. برای کسی که سالها پرثمر و آزاد و عاشق زیست، نمیتوان گریه کرد. برای او شادِ شادم و خدا می داند که چقدر به حال خوبش غبطه میخورم.
اما چه کنم که دلم تاب نمی آورد حال خودم را. پدر امشب از میان ما رفته است و من گریه خواهم‌ کرد برای دنیای کثیفی که در آن زندگی میکنم. برای تمام دشمنی ها، مردم آزاری ها، ظلم ها، کینه ورزی ها و قدرت طلبی ها که از چهار جانب و شش جهت احاطه ام کرده اند. دنیای وحشی و زشتی که هنر و شعر و موسیقی را منزوی کرد! گریه می کنم برای خودمان، که در این سرای تاریک و سرد جا مانده ایم و شمع دیگری خاموش شد…

ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم
از شب به استعاره و ایما سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودی ات کمر
از مهر و آشتی و مدارا سخن مگو
خورشید ما به چوبه اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو
“حسین منزوی”