بخوانید تا یادتان بیاورم اولین بار چگونه عاشق شدید.

چشمانتان را ببندید. میخواهم داستانی برایتان بگویم از لحظه ای که انسان برای اولین بار عاشق می شود. این داستان روایتی از آغاز زندگی جسمی و روانی تمام ما است:

۱. تصور کنید یک جنین هستید. در جهانی مطلقا تاریک و درون مایعی گرم معلق شده اید. هیچ وزنی ندارید. جهانتان بسیار کوچک و خلوت و ساده است. ذهن شما کاملا خالی است. بجز تغییرات اندک دما و یک صدای گوپ گوپ پی در پی و ثابت و صدای محو‌ یک زن، هیچ محرک دیگری در این دنیای خلوت و ساده و آرام وجود ندارد. همه جا امن است. دردی نیست. نه پوستتان لمسی را احساس کرده، نه بویی به بینی تان خورده، نه درون شکمتان چیزی احساس کرده اید، هیچ! شما یک لوح خالی هستید. هیچ واژه ای در ذهنتان وجود ندارد که با آن اندیشه کنید و حواس پنجگانه تان در آن رحم تاریک تاکنون هرگز به کار گرفته نشده اند! نمی دانید که چیزی به نام نور و هوا در جهانی دیگر وجود دارد. نمی دانید که قرار است این دنیای ساده و یکنواختتان روزی عوض شود. نمی دانید این صدای گوپ گوپ از کجا می آید. نمی دانید چیزی به نام ارتباط در جهان هست. بله. شما هیچ ایده ای ندارید. در بی خبری مطلق بین زمین و هوا معلق هستید.

۲. حالا تجسم کنید در همین حال و هوا آرمیده اید که ناگهان قیامتی به پا می شود: فشار بی نهایتی را از بیرون روی بدنتان احساس می کنید. دردتان می آید. امانتان را می بُرَد. بی اراده تحت این فشار می‌چرخید. تصور کنید که چطور وحشت زده، گنگ، بی اطلاع و غافلگیر شده اید. درونتان چیزی به نام غریزه برای اولین بار پیغام نابودی می دهد و شما احساس میکنید که حالتان بد است. می ترسید. حین همین‌فشارها و چرخش ها و دردها، ناگهان سرتان دمای جدیدی را احساس میکند. انگار سردتر شد و احساس عجیبی پشت پلکهایتان پیدا می کنید. یک انرژی. یک‌نور بسیار شدید. تابحال چشمتان به هیچ نوری برنخورده بود . صداهای بلند و نزدیک که گوشتان را می آزارد، و دست هایی که برای اولین بار به پوستتان برخورد میکند. دردتان می گیرد. سردتان شده و ناگهان چیزی با فشار از سینه تان بالا می آید و صدایی بلند از گلویتان بیرون‌می جهد. چیزی بسیار تازه و نامرئی از پره های بینی و گلویتان حرکت می کند. دارید برای اولین بار نفس می کشید!

۳. هنوز نمی دانید چه شده! فقط می دانید از دنیای آسوده و امن قبلی دیگر هیچ اثری نیست. دلتان تنگ می شود. این جهان جدید، ناشناخته و پر از درد و تهدید است. حتی از بدن خودتان هم دارید می ترسید! غریزه هنوز دارد هشدار نابودی و فنا می دهد. درست هم می گوید. آن آرامش مطلق برای همیشه تمام شد! حالا همه حواستان دارد کار می کند. همه جایتان درد میکند و برای اولین بار سنگینی تان را روی استخوانهای خودتان احساس می کنید. چه دنیای سختی!

۴. اکنون تجسم کنید در جای نرم و جدیدی قرار گرفته اید. بدنتان سنگین است. ناگهان روی بدنتان شیئ گرم و لطیف و بزرگی را احساس می کنید که به نرمی روی پوستتان حرکت می کند. غریزه پیغام “لذت” می دهد و ما با تک تک سلولهایتان احساسش می کنید.

تجسم کنید زمانی که برای اولین بار معده تان ضعف می کند. نمیفهمید چیست! فقط می دانید درد ناخوشایندی در شکمتان ایجاد شده که وادارتان می کند گریه کنید. همچنان که دهانتان باز است، شیئ نرم و بزرگی را در دهانتان احساس میکنید و خودکار گونه تان جمع می شود. مایع گرمی از گلویتان به پایین سرازیر می‌شود. شما اصلا نمیدانید این چیزها از کجا می آیند. حتمی نمی توانید بفهمید آن شئی هم بخشی از بدن شماست یا از بیرون است؟! شما حتی بدن خودتان را هم نمیشناسید! بعد از آن شیئ و مایع گرم، دردتان آرام می شود و درونتان غریزه پیغام “لذت” می دهد.

۵. هر زمان که دردی می آید وحشت می کنید. چون نمیفهمید چیست! نمی دانید این حس سرماست؛ این گرسنگی است؛ این دلپیچه است؛ این رطوبت ادراراست و … اصلا نمی دانید که اینها چیست که بعد از آن قیامت لعنتی دارد بر سرتان می آید. فقط به مرور زمان این را فهمیده اید که پشت بند گریه شما،‌ شیئی می آید و با آمدنش تمام دردها تسکین می یابند. بعنوان یک نوزاد صفر، می دانید این شئی چیست؟ چه کسی است؟ نامش چیست؟ از کجا آمده؟ اصلا بخشی از خودتان است یا از بیرون می آید؟ نه! هیچ ایده ای ندارید. فقط می دانید وقتی می آید اوضاعتان درست می شود و غریزه درونتان پیغام “زندگی و حیات” می دهد.

۶.  حالا یکبار دیگر تصور کنید و ببینید به عنوان یک نوزاد صفر، در این دنیای جدیدتان چقدر احساس قدرت می کنید؟ اصلا تسلطی بر این دنیا دارید؟ این دنیای جدید و ناشناخته و شلوغ را می توانید درک کنید؟ می توانید پیش بینی کنید؟ اصلا توان زندگی بدون آن شیئ جادویی را دارید؟ اگر هنگام درد و گریه دیر برسد چه می شود؟ اگر اصلا نرسد و شما با این حجم از ترس و درماندگی تنها بمانید؟ وجود آن شیئ به شما احساس امنیت می دهد. چرا که تمام ترس ها و پیغام های نابودی با آمدن او به زندگی و نجات تبدیل می شوند. دلتان را به وجودش قرص می کنید. اکنون در میان تمام ترس ها در دنیای دردناک جدیدتان، در کنار این شیئ حیات بخش و بی نظیر، غریزه پیغام دلبستگی می دهد. شما عاشق می شوید و تلاش می کنید هرطور که هست به آن شئی ناشناس نزدیک‌ بمانید. چون آرامتان می کند و تمام ترسهایتان را میگیرد. عشق و دلبستگی می شود نجات شما از مرگ و نابودی. بله! همین قدر حیاتی! همین قدر مهم!

حالا میخواهم از شما‌سوال کنم، هرگز فکر کرده اید که چه معنایی برای فرزندانتان دارید؟ می توانید تجسم کنید که آنها دنیا را اینگونه ترسناک و ناآشنا ادراک می‌کنند و شما تنها امیدشان‌برای زندگی و حیات هستید. آنها عاشق شما هستند. حساس، دردسترس و پاسخگو باشید تا بجای ترس دنیا را با امنیت و عشق تداعی کنند. گرچه این عشق بسیار خودشیفته وار و ناپخته است: “تو را نمیشناسم، فقط عاشقت هستم چون در خدمت من هستی و هرچه میخواهم فراهم می کنی”. و این خودشیفتگی شاید عصبانی و خسته تان کند! اما لطفا تاب بیاورید. آنها ذره ذره از شما بی نیاز خواهند شد اما صبر شما به آنها می فهماند دنیا امن است و آنها شایسته اند که دوست داشته شوند.