بیرون از این حاشیه امن، چه کسی را ملاقت می‌کنیم؟

تصور کنید که در یک منطقه کوهستانی زندگی می کنید. کوه ها و مسیرهای خاکی زیادی در آن نزدیکی وجود دارد. شما هم مدتی است زندگی یکنواختی داشته اید. اما امروز در میان تمام این روزمرگی ها ناگهان هوس یک کار پر هیجان می کنید. کوهستان اطرافتان شما را وسوسه میکند خطر کنید و از این خانه بیرون بروید. شما اتومبیل ندارید و مجبور هستید با دوچرخه تان به کوه و کمر بزنید. هوا بنظر خوب می رسد. شما هم تا حدی اطراف را می شناسید. بنابراین بلند می شوید و کمی آب و آذوقه و ابزار در کوله و کیف دوچرخه تان میگذارید و راه میافتید. با اینکه این تصمیم را گرفته اید اما انگار هنوز از کار خود مطمئن نیستید. آخر شما عادت کرده اید آخر هفته ها در خانه بمانید و استراحت کنید. اما از طرفی این روزهای بلند تابستان هم حسابی خسته تان کرده اند. گوش خود را از این فکرها میگیرید و به هر حال حرکت می کنید.

کمی از شهر دور می شوید. هوا بسیار مطلوب است. حسابی لذت می برید و حالا دیگر هیجان زده اید تا بیشتر ادامه دهید. چشم انداز زیبا، کوه های بلند و اتومبیل هایی که به سرعت از کنارتان رد می شوند و بادشان به صورتتان می زند. لذت رکاب زدن و ملاقات با آنچه امروز منتظر شماست، اشتیاقتان را بیشتر کرده است. دارید از فضا لذت می برید که توجهتان به یک‌جاده خاکی و فرعی جلب می شود. یکچیزی درونتان می گوید “راهت را کج کن. بنظر جای قشنگی می آید”. اما صدای دیگری می‌گوید “تو آنجا را نمیشناسی نرو. مسیر تو مشخص است. خارج نشو و ریسک نکن”. چه تصمیمی می‌گیرید؟ می روید تا‌کشف کنید؟ یا به راه خود ادامه می دهید و کشف شده ها را تکرار می کنید؟

کشف کردن جاده های فرعی و ناشناخته که کمتر کسی از آنها عبور کرده باشد، کار بسیار سختی است. از آن جهت که باید به دل ابهام بزنید. مخصوصا که بخواهید با دوچرخه چنین ماجراجویی داشته باشید. مسیرهای خاکی هم همیشه آنطور که اول نشان می دهند نیستند. آنها گاهی شما را به زحمت می اندازند اما هرگز مناظرشان را در جاده های امن آسفالت نخواهید دید. تصور کنید تصمیم گرفتید وارد آن راه شوید. این مسیر برای شما کاملا ناآشنا است و شما باید خودتان را برای همه چیز آماده کنید.

جاده های خاکی و فرعی بیشتر برای عبور افراد محلی با موتور، اسب و استر ساخته شده اند. ممکن است بسیار باریک شوند، شیب داشته باشند، از رودخانه ها عبور کنند و‌ یا حیوانات وحشی از آنجا بگذرند. گاهی مسیرهای فرعی دیگری هم از این جاده های خاکی خارج‌می شوند و مستقیم به دل کوه می‌زنند. به آن راه ها پاکوب می‌گویند. پاکوب ها این پیغام را به ما می دهند که این مسیر قبل از شما بارها توسط دیگر رهگذران تایید شده و احتمالا مسیر امن و مناسبی است که به مقصد منتهی می شود. تصور کنید که آنقدر کنجکاوی تان گل کرده و آنقدر از فضا لذت می برید که تصمیم میگیرید با دوچرخه تان وارد یکی از پاکوب ها شوید و هرچه بیشتر به دل طبیعت بزنید. اما اصلا نمی دانید جلوتر چه در انتظارتان است.

گاهی مسیرهای پاکوب به سربالایی های طولانی با شیب ملایم یا سربالایی های کوتاه با شیب تند می‌خورند. معمولا سربالایی های طولانی با شیب ملایم بجز خستگی مشکل دیگری برایتان ایجاد نمی‌کنند. اما سربالایی های کوتاه با شیب تند ممکن از شما را وادار کنند از دوچرخه تان پیاده شوید. یا حتی شما را زمین بزنند. بنابراین باید تصمیم بگیرید پیاده شوید یا اصرار کنید که حتما رکاب خور این شیب را امتحان کنید. این بستگی به مهارت شما و نوع دوچرخه تان هم دارد. اگر مجبور به پیاده شدن شوید، کارتان سخت می شود!

تصور کنید مجبور شده اید یکی از آن شیب های تند را با پای پیاده طی کنید. قطعا پاهایتان درد میگیرد و ضربان قلبتان بالا می رود. اما این بار یک دوچرخه سنگین را نیز باید بالا بکشید. آن هم دوچرخه ای که چرخ هایش میل دارند معکوس بچرخند و به سمت پایین قِل بخورند. ترمز هم نمیتوانید بگیرید چون آنوقت به کل حرکت نمیکند. مجبور هستید هم خودتان را بالا ببرید و هم دوچرخه را با آن چرخ های لیزش بالا بکشید. یک جنگ تمام عیار با جاذبه زمین! حالا تصور کنید کف کفش هایتان هم صاف باشد. یک کوله هم پشتتان انداخته باشید. اگر بیافتید دوچرخه هم روی شما میافتد و حسابی زخمی می شوید. با این حال اینجا هنوز سخت ترین قسمت مسیرتان نیست. تصور کنید با هر سختی و مشقتی که بود این شیب را بالا می روید و همین که به بالا رسیدید جا میخورید. یک سرازیری تند! خدای من! حالا باید دوباره بروید پایین! این بار باید دوچرخه چموشتان را سفت نگه دارید چون دوست دارد سرازیری را جلوتر از شما بدود و اگر از دستتان در برود هر دو باهم به پایین میافتید و از این بهتر دیگر نمی شود!

گاهی این مسیرها به فراز و نشیب های پی در پی میخورند. یعنی یک چیزی مثل موج سینوسی. دوچرخه سوارها به این مسیرها می گویند “بده بستان”. شما قبل از اکتشافتان نمی دانید این مسیر چقدر بده بستان دارد! گاهی هم شیب های پهلو دارید. یعنی شما دامنه کوه را به صورت افقی رکاب می زنید و شیب عمودی کنارتان است. اگر احیانا چرخ دوچرخه تان لیز بخورد، به پهلو سر میخورید و میافتید. شیب های پهلو حتی در ارتفاع یک متری هم باشند باز آدم را می ترسانند. تصور کنید به یکی از این‌شیب ها هم برخورده اید! دارید تخمین می زنید آیا لیز میخورید یا دوچرخه تان این قسمت را رد خواهد شد؟! متاسفانه برای پیاده شدن هم جا نیست! من در چنین مسیرهایی به تجربه دیده ام تا زمانی که باور نکنم، زمین نمیخورم! اما همین باور، نیاز به یک اعتمادبنفس و استواری دارد که تنها حاصل تجربه زمین خوردن های مکرر است. در چنین مخمصه ای چه فکری می‌کنید؟ آیا هنوز از این که به این اکتشاف آمده اید خوشحال هستید؟ آیا هنوز دارید لذت می برید؟ به اینهمه دردسر و استرسش می ارزید؟ دوست دارید از همین میانه راه برگردید به همان جاده آسفالت و آرام و امن قبلی و از مسیر لذت ببرید؟

تصور کنید شما چندیدن کیلومتر از شهر دور شده اید! شما حتی مطمئن نیستید قرار است از کجا سر در بیاورید! باید دوباره همین راه را برگردید یا یک راه جدید دیگر انتخاب کنید که آن‌هم باز برایتان ناشناخته است. این‌مسیر که سخت بود،‌ ناشناختگی مسیر بعدی هم چندان آسان نیست. عجب کاری کردید! آیا باز هم‌دوست دارید کشف کنید؟ خسته شده اید؟ به خودتان و زمین و زمان‌ناسزا می گویید؟ یا خوشحالید که برای اولین بار دارید خودتان را محک می زنید؟ نسبت به این مسیر زیبا با آن همه ترس و استرس و خطراتش چه احساسی دارید؟ حال پاها و دست و‌گردنتان چطور است؟ منظره را هنوز دوست دارید؟ کوه ها به همان زیبایی که از دور می دیدید هستند؟ هنوز دوستشان دارید؟ میخواهید ادامه بدهید یا بر میگردید؟ نمی دانم جواب شما چیست. شاید حالتان خوب است شاید هم نه. چه برگردید و چه ادامه بدهید من میخواهم به شما تبریک‌ بگویم و به سلامتی تان “کوکاکولا” باز کنم و چند کلمه با شما حرف بزنم:

ممنونم که به پاکوب رفتید و اشتیاقتان را دنبال کردید. ممنونم که ترسیدید، خسته شدید، آسیب دیدید اما عقب نشینی نکردید و تا حایی که می شد رفتید. امیدوارم بتوانید به پایان برسانیدش اما اگر نتوانستید هم فدای سرتان. مهم این است که شما دیگر کسی که میخواست صرفا مسیر صاف و امن جاده را طی کند و کوه ها را فقط از دور تماشا کند نیستید. شما فرد جدیدی را از درون خودتان زاییدید. فردی که یکبار تا جایی که می توانست به کوه ها نزدیک شد و خودش را محک زد و حالا علاوه بر یک مسیر بکر و زیبا، یک توانایی و ظرفیت تازه در خودش کشف کرد. زندگی پر از ابهام و بده بستان و پنچری و دردماهیچه ها و جنگ اعصاب است. اگر امروز پا به مسیر نمی گذاشتید، از حاشیه امنتان بیرون نمی زدید و خطر نمی‌کردید، هرگز نمی فهمیدید در دامنه کوه ها واقعا چه خبر است، و با کسی که امروز برای اولین بار با او ملاقات کردید، آشنا نمی شدید.