حد و مرزهای یک رابطه کجاست؟

تصور کنید برای خرید یک‌جفت‌کفش به بازار رفته اید. وارد یک مغازه کفش فروشی می شوید و رفتار گرم فروشنده توجه شما‌را به خود جلب می‌کند. پشت لبخند و سلام‌ گرم‌او صمیمیت بی پرده ای را احساس می‌کنید. دوری در مغازه می زنید و او با همان لبخند شما را گام‌ به‌ گام همراهی می کند و حواسش‌به چشمان شما است تا ببیند کدام کفش چشمتان می‌گیرد و بعد بدون اینکه بپرسید توضیحی راجع به آن به شما می دهد. او همچنین بسیار با حوصله به شما گوش می دهد. سعی می‌کند نیازتان را حدس بزند و صبورانه کفش ها را پشت‌سر هم برایتان می‌آورد تا امتحان کنید. در همین‌حین با حساسیت و دقت بسیاری در انتخاب سایز و مدل مناسب نیز راهنمایی تان می کند. انگار زمان برایش اهمیت ندارد و سخت‌ نیست هرچند مدل که بخواهید برایتان بیاورد.
تقریبا ۷ یا ۸ مدل را عوض کرده اید و هنوز نتوانستید چیزی انتخاب کنید. مغازه را نگاه می کنید که حسابی بهم ریخته است. فروشنده صبور و‌مشتاق را می بینید منتظر است نظر نهایی شما را بشنود ولی شما بعد از ۴۵ دقیقه به این نتیجه رسیده اید که هیچکدام از کفش ها را نمیخواهید! بعد از تمام این ریخت و پاش ها باید بگویید “متاسفانه هیچکدام را پسند‌نکردم”.
تجسم کنید در چنین موقعیتی چقدر معذب می شوید؟ شاید بخاطر اینهمه زحمت و دردسر که بر این فروشنده مشتاق و مهربان روا داشتید، احساس گناه کنید. تجسم کنید چه افکاری آن لحظه به ذهنتان می رسد؟ “زحمت افتاد که افتاد! این‌وظیفه اش است! اما یکم هم زیاده روی کردم انصافا! آخر تقصیر من‌ چیست که هیچکدام به دردم نخورد؟!”. “اگر به او بگویم هیچکدام از کفش ها را نمیخواهم، نکند با تندی بگوید که من حق نداشتم اینقدر معطلش کنم؟”. “نکند سرخورده شود؟”. “نکند با این ضد حالی که زدم روزش را خراب کرده باشم؟”. تجسم کنید که تمام این افکار به ذهن شما هجوم می آورند و در آن لحظه کوتاه و سخت مردد می شوید! هم دلتان نمیخواهد آن کفش ها را بخرید و هم احساس گناه می کنید که بعد از ۴۵ دقیقه فروشنده را ناامید کنید و توی ذوقش بزنید!
تصمیم گیری در چنین مواقعی برای برخی از ما سخت می شود. شما معمولا در چنین مواقعی چگونه تصمیم میگیرید؟ آیا حق خودتان می دانید که برای انتخاب مناسب و خوب وقت بگذارید و امتحان کنید؟ آیا حق خودتان می دانید که بعد از بررسی ها بر اساس مصلحت خودتان تصمیم بگیرید و نه احساس و مصلحت دیگران؟ آیا این همراهی و تلاش برای جلب رضایت مشتری را به نوعی ضرورت شغل فروشنده می دانید یا لطف و انسان دوستی او؟ به نظر شما طبیعی است که فروشنده برای فروش اجناس خود نهایت تلاش و همکاری را داشته باشد یا موضوع را شخصی می کنید و فکر میکنید این لطف‌ و منتی بر شما است؟ بنظر شما اگر فروشنده از تلاشش ناامید شود و در فروش کالای خود شکست بخورد، چه کسی مسئول این اتفاق است؟

سبک شما چیست؟
این سناریوها را در نظر بگیرید. شما به کدامیک نزدیک هستید؟
– به فروشنده می گویید: “از اینکه تا این اندازه صبورانه در انتخابم همراهی ام کردید سپاسگزارم. فکر میکنم در نهایت هیچ کدام مناسبم نبودند. شما فروشنده خیلی خوبی هستید. حتما دوباره به فروشگاه شما سر خواهم زد”
– ‏به خودتان می گویید: “واقعا خجالت آوره که بخاطر انتخابت فروشنده را اینطور اسیر کردی و آخر هم هیچکدام را نمیخواهی! مجبوری یکی برداری. اینطوری نمی شود. خیلی زشت شد!” انگار فروشنده قرار است بخاطر اینکه از حق انتخابتان استفاده کرده اید با شما دعوا کند!
– ‏یا اینکه می گویید: “خیلی عذرمیخواهم. من هیچکدام را پسند نکردم. نمیخواستم شما را اذیت کنم. شرمنده تان شدم. امیدوارم حلالم کنید. بگذارید در جمع کردن کفش ها کمکتان کنم” انگار که شما وعده داده بودید با یک خرید دلش را شاد کنید و حالا که زیر قولتان زده اید او از شما یک خرید طلب دارد!
– ‏ممکن است بگویید: “کفش هایتان خیلی قشنگ است. همه را دوست دارم. اجناستان بی نظیرند. همین را بدهید. الان دوستم را می آورم تا او هم نظر بدهد و شاید این یکی را هم او بردارد” و فلنگ را ببندید. انگار با فروشنده دل نازکی طرفید که اگر بگویید کفش ها را دوست نداشتید دلش می شکند و دیگر شما را به مغازه اش راه نمی دهد. بنابراین باید کلی تعریف و تمجید کنید تا عزت نفسش خرد نشود.

از دریچه ی دیگری نگاه کن!
میخواهم با این مثالها به شما کمک کنم بتوانید درک کنید که گذشتن از حقوق خودمان و اولویت دادن به احساسات و ارضای انگیزه های دیگران چقدر می تواند مضحک‌و غیرمنطقی باشد! همانطور که دیگران انگیزه ها و حقوقی دارند، ما هم انگیزه ها و حقوقی داریم که درست به همان اندازه مهم اند. نه بیشتر و نه کمتر. نمی گویم که خودخواهانه فقط و فقط به خودتان فکر کنید. می گویم به‌ همان اندازه که نسبت به احساس و نیاز دیگران حساس هستید، احساسات و انگیزه های خودتان را هم به رسمیت بشناسید.
توجه کنید که فروشنده در این مثال برای برآورده شدن انگیزه اش (فروش کفش) با جان و دل تلاش کرد و این ستودنی است. اما شما هم‌ به همان اندازه حق دارید‌ برای برآوردن انگیزه خودتان (خرید کفش خوب) از هیچ تلاشی فروگذار نکنید.
این یک مثال ساده از خرید کفش است. می‌توانید آن را به هر رابطه ای تعمیم دهید. شاید شما هم احساس کنید یکجاهایی برای خود و دیگران زیادی سخت گرفته اید و بخواهید این موضوع را درمان کنید. اما در واقعیت ما با طیف متنوعی از شخصیت ها و روحیات مواجهیم. هم من تلاش می کنم، هم تو. نه جنگ می‌کنیم، نه ایثار. بلکه می پذیریم، درک می‌کنیم، احترام می گذاریم و تاب می آوریم.